انجمن فرهنگی ایران و دانمارک
فریدون وهمن از بنیانگذاران انجمن فرهنگی ایران و دانمارک است و در حدود سه دههٔ اخیر ریاست هیئتمدیرهٔ این انجمن را بر عهده داشته است.
این انجمن که در زبان دانمارکی با نام Dansk-Iransk Selskab شناخته میشود، در ۱۴ اکتبر ۱۹۷۶ در کپنهاگ تأسیس شد. هدف اصلی آن از آغاز، گسترش روابط فرهنگی و اجتماعی میان ایران و دانمارک و ایجاد زمینهای برای آشنایی بیشتر جامعهٔ دانمارک با تاریخ، فرهنگ و تمدن ایران بوده است.
انجمن فرهنگی ایران و دانمارک در اکتبر ۲۰۲۶ پنجاهمین سال تأسیس خود را جشن میگیرد. این انجمن در طول پنج دهه فعالیت مستمر، برنامههای متنوعی از جمله سخنرانیها، نمایشگاهها، برنامههای هنری و موسیقی و دیگر رویدادهای فرهنگی برگزار کرده و با نهادها و مؤسسات فرهنگی مختلف در دانمارک همکاری داشته است.
برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ تاریخچهٔ انجمن میتوان به مقالهٔ مربوط به Danish-Iranian Society در Encyclopaedia Iranica مراجعه کرد:
Jes P. Asmussen, “Danish-Iranian Society,” Encyclopaedia Iranica, Vol. VII, Fasc. 3, 1994, columns 292a–b.

حضور پایدار آئین زردشتی در فرهنگ ایران
فریدون وهمن
استاد زبانها و ادیان کهن ایران، دانشگاه پنهاگ
این مقاله کوششی است در بررسی روح فرهنگی ایران، و این واقعیت که چرا تمدن و فرهنگ کشورما در فراز و فرود تاریخ تداوم یافت و نابود نشد.
حضور پایدار آئین زردشتی در فرهنگ ایران ، بدان سبب برای این متن انتخاب شده که هویت و فرهنگ ملی ایران درطول قرنها در دامان این دیانت پرورش یافته و حقشناسی و وفاداری ملی حکم میکرد که نام آئین زردشت بر تارک این مطالعه قرار گیرد.
درخشانترین بخش تاریخ ما نه در فتوحات این پادشاه یا آن حاکم، بلکه در پویایی «روح مینوی ایران» است؛ روحی که در گذر زمان، در اشکال گوناگون تجلّی یافته ــ از آیینها و نیایشهای دینی، از فلسفه تا عرفان و زبان و لهجه و شعر و ادبیات. این عوامل به ایران امکان داده است نه تنها در برابر هزاران هجوم و ایغار از شرق و غرب ایستادگی کند بلکه در برابر فرسایش تاریخی و فرهنگی نیز پایدار بماند.
این روح، نه صرفاً دینی یا قومی، بلکه فرهنگی و انسانی است و مرزی نمی شناسد؛ جوهری است که همواره میان عقل و ایمان، زمین و آسمان، سنت و نوآوری تعادل جسته است.
این گوهر — یعنی هویت ایرانی — برخلاف تصور رایج،/ نتیجهی ثبات بیرونی نیست، بلکه حاصل توانِ بازآفرینی درونی است.
ایران بارها در معرض فروپاشی سیاسی قرار گرفت، اما هر بار از دلِ ویرانهها، با صورتی نو و اندیشهای ژرفتر باز زاده شد. این پایداری، بیش از هر چیز، به نیرویی برمیگردد که در حافظهی جمعی ایرانیان ذخیره است؛ حافظهای که گذشته را نه به عنوان باری سنگین ، بلکه به مانند سرچشمهی معنا، حفظ کرده است.
در تاریخ کهن جهان، دو کشور از برجستگی خاص برخوردارند یکی ایران و دیگری یونان و تقدیر آن بود که هر یک به راهی بروند، اما پیوند و تلاقیشان تمدن ساز باشد. یونان سرچشمهء اندیشه و فلسفه شد و ایران سرجشمهء ایمان و عرفان.
در گسترهی تاریخ، این دو سرزمین بیش از دیگران در بنیاد نهادنِ فرهنگ و اندیشهی بشر نقش داشتهاند: این دو تمدن، همچون دو بال یک پرنده، اندیشه و ایمان انسان را به پرواز درآوردند و مسیر تمدن جهانی را شکل دادند.
ایران، سرزمین کهنِ نور و باورهای دینی، از سپیدهدم تاریخ تا امروز حامل اندیشهی معنوی و اخلاقی بود. زرتشت، از پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک سخن گفت، چنین آموزههایی در امپراتوریهای بزرگ هخامنشی و ساسانی، مفهومی اساسی یافت، راستی و احترام به تنوع باورها در سیاست و فرهنگ جایگاهی والا یافتند؛ ارزشهایی که بعدها در تمدنهای دیگر راه یافت. نفوذ مستقیم یا غیر مستقیم افکار زردشتی در شکلگیری ادیان دیگر مثل مانوی و مزدکی، یهودی، مسیحیت، اسلام و دین نوپای بهائی و نحلههای دینی دیگر انکار ناپذیر است و در این مقاله فرصت پرداختن به آنها نیست.
از سوی دیگر، یونان، مهد خرد و پرسشگری، فلسفه را بهعنوان راهی برای شناخت جهان و انسان پدید آورد. از سقراط که انسان را محور جهان شناخت، تا افلاطون که از جهان ایدهها سخن گفت و ارسطو که نظم طبیعت و عقل را بنیاد هستی شمرد، اندیشهی یونانی راه را برای علم، منطق و هنر گشود. یونان، با عشق به زیبایی و حقیقت، ستونهای تفکر عقلانی بشر را بنیاد کرد.
و چون تاریخ پیش رفت، این دو سرچشمه، یعنی ایران و یونان هر یک در مسیر تمدن با هم درآمیختند. از زمان ساسانیان فلسفهی یونانی در جهان ایرانی نفوذ کرد، و معنویت ایرانی بر روح فلسفهی یونانی سایه انداخت. در روزگار اسلامی، این پیوند درخشانتر شد؛ جایی که حکیمان ایرانی چون فارابی، ابنسینا و سُهروَردی، فلسفهی یونان را با حکمت ایرانی و عرفان شرقی درآمیختند و در تار و پود تمدن جهانی طرحی نو در افکندند.
اما تقدیر آن بود که ایران و یونان، دو ابر قدرت زمانه ء خود به جنگ برخیزند، جنگی که به دست اسکندر مقدونی، در سال ۳۳۳ پیش از میلاد سلسله هخامنشی را از میان برد و ایران را تکه تکه کردر.
از سال ۳۳۳ پیش از میلاد مسیح تا سال ۲۲۴ میلادی که سلسله ساسانی برپا شد یعنی به مدت ۵۵۶ سال ایران و نام ایران از صفحات تاریخ و فرهنگ جهان محو گردید. آنچه از این پنج قرن در دست داریم حکایت از حکومتهای ملوک الطوایفی ونامِ چند تن از پادشاهان سلسله سلوکیان (جانشینان اسکندر) و اشکانیان است بدون آن که از آن سلسله تاریخ مدوّنی در دست باشد.
اما غیبت ایران از صفحات تاریخ به معنای محو ایران و ایرانیّت از حافظهء تاریخی مردمی که در آن سرزمین ساکن بوند نشد.
برپایی ِ سلسله ساسانی در واقع رستاخیز سیاسی و علمی و فرهنگی ایران بود. در روزگاران نخستینِ ساسانی، ایران بار دیگر چون خورشید درخشید. اردشیر بابکان و پس از او پادشاهان دیگر، با پیوند دین و دولت، نظمی نو بنیاد نهادند؛ نظمی که در آغاز بر پایهی داد، راستی و ایمان استوار بود. آیین زرتشت که در جوهر خود دعوت به راستی و نیکی بود، ستون این جهانبینی نوین بهشمار میرفت.
اما آنچه در آغاز سرچشمهی روشنایی بود، در گذر زمان به سایهای سنگین بدل شد.
با گذشت سدهها، دین از درون تهی و روح از پیکر قدرت جدا شد. موبدان زردشای که در آغاز نگاهبانان راستی بودند، به تدریج به اربابان قدرت بدل گشتند. آنان خود را واسطهی میان خدا و مردم دانستند و هر اندیشهی نو را کفر شمردند. دستگاه روحانیت، بهجای پاسداری از ایمان، به ابزار سیاست و ثروت تبدیل شد و فساد سازمانهای سیاسی و دینی افزونی گرفت.
موبدان به جای پرداختن به معنویت و حقیقت دین به سختگیریهای مذهبی که حاصل تعصبات خشک ایشان بود سرگرم شدند..
از سوی دیگر ایران در چنگال نظام اجتماعی طبقاتی گرفتار شکافهای اجتماعی ی شد. اشراف، زمینداران عمده (که در زبان پهلوی ایشان را دهاقین میخواندند) و موبدان در بالای این نظام جای داشتند و تودهی مردم در فقر و بیعدالتی میسوختند. نظام طبقاتی چنان سخت و بسته بود که فرزندان کشاورزان و پیشهوران حتی امیدی به برونرفت از سرنوشت خود نداشتند. پادشاهان و بستگان و نزدیکان ایشان نیز در یک زندگانیِ پر تجمل از مردم دور افتادند و در فساد و بیخبری غرق شدند. جنگهای طولانی و بی نتیجهء پادشاهان ساسانی با دولت مسیحی مسلک روم که یک هدفش به تشویق موبدان برای ترویج آیین زردشتی در سرزمینهای کفر بود، همرا هبا نابسامانیهایی که از آن نام بردیم سرانجام ناقوس مرگ امپراطوری ساسانی را به صدا در آورد.
در چنین فضایی، معنویت جای خود را به ظواهر مذهبی داد. آتش در آتشکدهها میسوخت، اما نور ایمان در دلها رو به خاموشی بود. سخن از نیکی و راستی هنوز بر زبان موبدان جاری بود، ولی در عمل، دین به صورتِ قانونی سخت و بیروح درآمده بود. هر صدای تازهای خاموش میشد و هر اندیشهای که بوی آزادگی میداد، با تیغ تعصب نابود میگشت.
این فروبستگی فکری و اخلاقی، زمینهی شورشهای پیدرپی را فراهم آورد. ظهور جنبش مزدک با شعار عدالت و برابری، نشانهی آشکار نارضایتی مردم از ستم طبقاتی بود. اما پاسخ حکومت و موبدان به این فریاد، زندان و شکنجه و شمشیر بود نه اصلاح. خون مزدک و یارانش ریخته شد، اما این ظلم ها بذر بیاعتمادی و خشم و بیدینی را در دل مردم کاشت. در نتیجه آنگاه که سپاه عرب از بیابان برخاست، ایران دیگر نیروی روحانی و معنوی خود را از دست داده بود. سقوط ساسانیان نه تنها شکست یک امپراطوری، بلکه فروپاشی روحی ملتی بود که از معنویتِ راستین دور شده و میبایست با خواری و ذلت در بازارهای بردهفروشی مکه و مدینه تاوان سالها تزویر و ریای موبدان و فساد گستردهء رهبران سیاسی و نظامی خود را ببپردازند.
چنین بود که نوری که روزی از آتشکدهها برمیخاست، به خاموشی گرایید، تا قرنی بعد، از میان خاکستر آن، حکمت و معنویتی نو، در قالب ایران اسلامی، از آن سر برآورد.
پس از فروپاشیِ سلسللهء ساسانی، آنگاه که دین و زبان رسمی از هم گسسته بود، بسیاری گمان کردند که ایران به پایان رسیده است. اما در پسِ این ویرانی، نه نابودی، که دگرگونی آغاز شد. ایرانیان با درآمیختن حکمت کهن خود با پیام تازهی اسلام، چهرهای نو از تمدن اسلامی پدید آوردند؛ چهرهای که نه عربی بود و نه بیگانه، بلکه “اسلام ایرانی” — اسلامی آمیخته با روح تسامح، خرد، و زیباییشناسیِ شرق.
این دگرگونی یک شبه و به آسانی صورت نپذیرفت بلکه مرهون وقایع مهم تاریخی بود که بر سه ستون قرار داشت .
ستون اول احیای زبان فارسی- ستون دوم: زنده نگاه داشتن سنن ایرانی و ایرانی ساختن اسلام و ستون سوم جذب عوامل و نهادهای نوین به هویت و به فرهنگ و معنویت ایران.
ستون اول احیای زبان فارسی
بزرگترین دستاورد ایرانیان احیای زبان فارسی، تقریبا دو قرن پس از سقوط ایران و کوشش عربان در ترویج زبان عربی بود. نتیجهء این تحول بزرگ را بایدبازیافتن هویت گم شدهء ملی ما دانست: کاری سترگ که ایران را از خطر نابودی نجات داد.
خواهید پرسید این امر مهم چگونه رخ داد؟. به اختصار به آن می پردازم..
در سال ۷۵۰ میلادی سلسلهء عرب نسبِ امویان منقرض گردید. برای دریافت اهمیت این واقعه باید به اختصار بگویم که سلسلهٔ اُمَویان (بنیاُمیّه) نخستین حکومت موروثی در تاریخ اسلام بود. آنها از قبیلهٔ قریش و از تیرهٔ بنیامیه بودند که در مکه زندگی میکردند. پس از پایان دوران خلافت راشدین، معاویه در سال ۴۱ هجری قمری حکومت اموی را پایهگذاری کرد و مرکز حکومت خود را در دمشق قرار داد. امویان بهویژه به دلیل سازماندهی اداری، گسترش قلمرو اسلامی و تبدیل خلافت به یک نظام سلطنتی شناخته میشوند.
سبب انقراض آن سلسله را نارضایتی مردم مشرق ایران میدانند، چه ایرانیان مسلمان شده و چه طوایف اعرابی که به آنجا کوچ کرده بودند پس از سقوط امویه، عباسیان با پشتیبانی عوامل ایرانی به قدرت رسیدند. دربار خلافت اسلامی که در دمشق بود به بغداد انتقال یافت و بدینترتیب اهرم قدرت در سرزمینهای شرقی اسلامی قرار گرفت. در زمان خلافت عباسیان بود که ایرانیان در همهء زمینههای اداری و فرهنگی برتری یافتند.
روانشاد استاد احسان یارشاطر بر آن بود که دلبستگی شدید ایرانیان نسبت به میراثهای ملی و افتخارات گذشته، که نیمهجوشان در بطن جامعه وجود داشت، موجب آن شد که ایرانیان رویاروی جریاناتی که میخواست ایران را یک دست اسلامی کند و به جرگهء اعراب بپیوندد ایستادگی نمایند. بزرگترین دستاورد ایشان زنده ساختن زبان فارسی بود.
یکی از دودمانهایی که در این کار نقش داشتن، صفاریان بودند که در سده ۸۰۰ میلادی. در خراسان بزرگ از طرف خلیفه حکومت میکردند. آنان را میتوان آغازگر رستاخیز ایران دانست. داستانِ بنیانگذارٰ این سلسله، یعقوب لیث، که سربازی با شهامت بود و از خانوادهای مسگر بر میخاست معروف است. وقتی شاعری به رسم زمان قصیدهای به زبان عربی در وصفش سرود وی را ملامت کرد که چرا به زبانی که او نمیداند برایش شعر گفته. با شنیدن این سخن محمد بن وصّاف که ادارهء امور دیوان او را برعهده داشت قصیدهای به فارسی در مدحش سرود و به نوشتهء تاریخ سیستان این کار او آغاز سرودن شعر به این زبان بوده است.
اما سلسلهای که در گسترش و رشد زبان فارسی بسیار کوشا بود سامانیان بودند (819-1005) از بلخ شمال افغانستان، که نسب خود را به بهرام چوبین سردار مشهور هرمز چهارم پادشاه ساسانی میرساندند. دربارشان در بخارا و سمرقند مرکز دانش و پناهگاه دانشمندان نویسندگان و شاعران فارسی زبان شد و حتی از خلیفه اجازه گرفتند که قرآن را به فارسی ترجمه کنند و نماز را به فارسی بخوانند. اوج این کوشش ها البته خلق شاهنامه توسط فردوسی بود که اثر حماسی سترگی قریب به پنجاه هزار شعر است (شامل 1000 بیت از اشعار دقیقی). این اثر تاریخ ایران را از زمان نخستین پادشاه اساطیری گیومرث تا آخرین پادشاه ساسانی یزدگرد سوم بیان میدارد. تاریخی است حماسی در نهایت زیبائی و شور با وقایعی جذاب، حوادثی پر مخاطره، پندهای اخلاقی، داستانهای عاشقانه، و نکتههای فلسفی که قدرت و نبوغ فردوسی آن تاریخ والا را در قالب شعری فخیم که شایستهاش باشد ریخته است.
شاهنامه بیش از هر کتابی نمایندهء روح ایران دوستی مردم شرق ایران است که آغازگر رستاخیز فرهنگی ایران و زنده ساختن نهادهای فرهنگی و ادبی کشور خود بودند، امری که قرنهای بعد هم ادامه یافت. در این زمینه شاهنامه ستون افتخار و هویت ملی ایران شد و موجب گردید که در طول قرن های پر اضطراب و طوفانزای آینده که کشور دستخوش حملهء ترکان و مغولان و تاتارها شد این هویت حفظ گردد.
،
فارسی که من و شما امروز بدان سخن میگوییم و زبان شعر، علم و عرفان است فرزند کهنِ فارسی میانه نیباشد. قرآن به عربی است، اما دلها با شعر فارسی میطپد؛ زبانی که حافظ، فردوسی، سعدی و مولانا در آن، جان ایرانی و عرفان اسلامی را در هم آمیختند و شاهکارهایی آفریدند که تا جهان برپاست بر تارک فرهنگ ایران خواهد درخشید.
ستون دومِ احیای هویت ملی ایران: زنده نگاه داشتن سنن ایرانی و ایرانی ساختن اسلام
خاطرهء تلخ نابودی امپراطوری ایران به دست لشکر عرب چیزی نبود که بتواند در طی یک قرن و دو قرن و حتی پنج یا ده قرن از یاد ایرانیان برود. ایرانیان به اسلام دل دادند و از بانیان موثر ترویج و غنی ساختن فرهنگ آن دین گشتند. ولی هرگز اعراب را نبخشیدند و حسرت دوران درخشان ساسانی را از دل بدر نبردند. به قول دکتر خالقی مطلق استاد دانشگاه هامبورگ که یکی از صحیحترین متون شاهنامه فردوشی را تدوین کرد
ایرانیان صدها سال است که در ساختن فرهنگی به نام فرهنگ اسلامی شهرت یافتهاند…با این حال ایرانی مانند کودکی است که در دامن نامادری خواب مادر اصلی خود را میبیند… و هزار و چهار صد سال است که در یک برزخ و نگرانی بسر میبرد.
مورخ و متکلم مشهور مسلمان ابن حزم مینویسد:
«ایرانیان بر اثر وسعت کشور و تسلط بر همهء اقوام و ملل از حیث عظمت و قدرت به منزلتی بودند که خود را آزادگان و دیگران را بندگان میخواندند. وقتی که دولتشان بدست عربان سپری گشت چون عرب را پستترین مردم میشمردند کار بر ایشان سخت گشت و درد و اندوه آن ها دو چندان که میبایست گردید. از این رو بارها سر بر آوردند که مگر با جنگ و ستیز خود را از چنگ اسلام رهایی بخشند»
ابن حزم، الفصل، جزء ثانی ص 91 چاپ مصر.
رهایی از اسلام با جنگ و ستیز میسر نگردید و بخشی از روح ایران در تسخیر اسلام آمد اما ایرانیان از راهی دیگر وارد شدند و کولهباری غنی از نهادها و عوامل ایرانی و زردشتی با خود به اسلام شیعه که در ایران رایج بو آوردند.
چگونگی و حوزهء وسعت این نفوذ از اوایل قرن گذشته مورد بحث و گفتگوی برخی از دانشمندان بوده است. از جمله پروفسور دارمستتر فرانسوی که بسیار به نفوذ دین زردشتی در مذهب شیعه اعتقاد داشت مینویسد: “از سه عامل دین که عبارتند از اصول دین، آیینهای نیایشی و اعتقادات اساطیری و افسانهای، آن عاملی که مردم با سرسختی از خود دور نکرده و حتی وقتی تصور کنند به دین نوی گرویدهاند با خود همراه خواهند داشت اساطیر و افسانههاست.” و سپس ادامه می دهد: “ایران تمامی این بخش از آداب و رسوم خود را به دین جدید اسلام منتقل ساخت” وی تا آنجا پیش می رود که معتقد است “اسلامی که در ایران مورد عمل است اصلا اسلام نیست بلکه دین کهن ایران است که در لباس اسلامی پیچیده شده”.
پژوهشهای فراوانی در این زمینه، که آن را بیشتر مرهون غربیان هستیم وجود دارد که پرداختن به آن زمان دیگری میطلبد. در این مقام همچنین فرصت آن نیست که به اعتقادات بنیادینی که ریشهء زردشتی دارد مانند بهشت و دوزخ، وروز رستاخیز، و وعدهء ظهور نجاتبخش و از طریق آئینهای یهودی و مسیحی وارد قرآن و اسلام شده، اشاره نمایم.
در زمینهء احادیث و روایات اسلامی و باورهای عامیانهء مردمی با حوزهء وسیعتری از این شباهتها روبرو هستیم. هدف برخی از این احادیث آشتی دادن ایرانیان با اسلام، تلفیق این دو با هم و زدودن بیگانگی از اسلام بوده است. چند نمونه از این روایات و احادیث به روشن نمودن مطلب کمک میکند.
1 – ازدواج شهربانو دختر یزدگرد سوم با امام حسین.
این داستان به شرح زیر، به عنوان اصلی بدیهی مورد پذیرش اکثر شیعیان است . مختصر آن که پس از شکست سپاه ایران بهدست اعراب، دختر یزدگرد سوم بهنام شهربانو اسیر و همراه با اسرا و غنایم دیگر به مدینه فرستاده شد. در آنجا به امر عمر خلیفهء مسلمانان به ازدواج حسین فرزند حضرت علی و حضرت فاطمه، در آمد. در جنگ کربلا با یز ید (۶۸۰ م.)، امام حسین، از شهربانو خواست که برای فرار از دست اعدشمن با اسب ذو ذوالجناح به وطنش ایران بگریزد. کوشش سواران یزید که به او برسند بجایی نرسید و شهربانو یکسره به ری اسب راند. در آنجا در حالی که نزدیک بود به دستگیر شود برای کمک فریاد کشید ولی بجای این که بگوید یا هو گفت یا کوه. با این حرف کوه دهان باز کرد شهربانو وارد کوه شد و شکاف کوه بسته شد فقط گوشهء چارقد شهربانو بیرون ماند. این مکان که دارای چشمهء جوشانی است و بنام بی بی شهربانو معروف است قرنهاست که زیارتگاه زنان و دختران تهران است که با دلی پر آرزو به آن روی نیاز میآورند در آنجا طلب حاجت میکنند.
اهمیت این داستان از نظر روابط ایران با اسلام بیش از آن است که به حساب آید.
تواریخ ساسانی نسب پادشاهان آن سلسله از جمله یزدگرد سوم را به ویشتاسپ، نخستین پادشاه ایرانی که دین زردشت را پذیرفت میرسانند و برای ایرانیان بسیار مهم بود که این سلسله به طور ناگسسته در یکی از اساسیترین ستون مذهب شیعه یعنی امامت پایدار بماند. با این ازدواج فرّ ایزدی که در اعتقادات اساطیری زردشتی با زردشت و قهرمانان و پادشاهان ایران همراه بود و آنان را مشروعیت الهی داده حفظ میکرد به خانوادهء امامان منتقل گردید و جملگی از امام زینالعابدین به بعد، از نسل شاهان ساسانی قلمداد شدند. تا آنجا که میبینیم در ایران برای برخی از امامان مخصوصا امام رضا لقب شاهزاده بکار میرود که ریشهاش همین داستان است. در تصویرهایی از امامان شمسهای یا هالهای از نور که معمولا در سنگ کتیبههای هخامنشی و ساسانی پشت سر پادشاهان میبینیم در تصویر پیامبر و امامان نیز نقاشی میشود.
پروفسور مری بویس در تحقیقی بنام «بی بی شهربانو و بانوی پارس» معتقد است محلی که با چشمهء پر آب خود به عنوان بی بی شهربانو زیارتگاه زنان شهر طهران است یکی از پرستشگاههای آناهیتا الههء زردشتی آب و باروری است که از قرنها پیش زیارتگاه زردشتیان ایران بوده است. وی در سفر خود به یزد به ایران در سال ۱۹۶۱ چندین مزار نزدیک چشمهها که زیارتگاه است با نام های پیر سبز یا پیر خِضر دیده که به گفتهء زردشتیان همسر و دختران یزدگرد در آنجا مدفونند. با چنین افسانهای معبد آناهیتا جایگاه باستانی خود را در جامه ی بی بی شهربانو حفظ کرد..
داستان این ازدواج از قرن نهم میلادی به بعد در روایات شیعه راه یافته و با گذشت زمان به حجم و محتوای آن افزوده شده است. مورخین اولیه اسلامی در مورد همسر امام حسین از کنیزی بنام سُلافه یا غزاله یاد میکنند و هیچ یک از مورخین عرب چنین رابطهای را ذکر نکردهاند. مورخین اروپایی از جمله نلدکه، کریستن سن و دارمستتر که در تاریخ ساسانیان تحقیق کردهاند نیز بر این نکته تاکید دارند که هیچ یک از اعضای خانوادهء یزدگرد دستگیر نشد زیرا مدتها پیش از رسیدن اعراب ایشان تیسفون را به سوی مرزهای شمال شرقی ایران ترک گفته بودند. لازم به توضیح نیست که این داستان مانند اغلب وقایع بزرگ مذهب شیعه موضوع یکی از تعزیههای پر طرفدار بنام «تعزیهء غائب شدن شهربانو» می باشد که نسخهای از آن در کتابخانه واتیکان حفظ میشود و بخشی از آن را ادوارد براون در کتاب تاریخ ادبیات ایران آورده است.
2 – آماهیتا الههء زردشتی در مورد دیگری نیز به لباس اسلامی در آمده است. بخش بزرگی یشتها شامل نیایش و بزرگداشت الهههایی مانند میترا و آناهیتا استوار است که همراه با اهورامزدا مورد نیایش و ستایش بودهاند. در این متون آناهیتا دارای اندامی بلند است و جامهای آکنده از انواع جواهرات در بر دارد. تاجی مرصع و درخشان بر سر و دو گوشواره از جواهرات آبدار بر گوش، گردن بندی گرانبها بر گردن و کفشهای طلا بر پا دارد. (یشت 5 آیات ۸ – ۲۶). در ایران باستان برای این الهه معابد با شکوه برپا کرده بودند و مردم به زیارت او میرفتند. شبیه وصفی که دربارهء آناهیتا در اوستا آمده در احادیث اسلامی در مورد بانوی اول عالم اسلام حضرت فاطمه میبینیم:
«آدم ابوالبشر هم نور زهرا را در بهشت مشاهده کرد. در بهشت قصری را دید که تختی در آنست و بر این تخت نور محبوبه خدا را دید. جمال دلربایش آدم را متوجه کرد. دید تاجی بر سرش و گردنبندی بر گلویش و دو گوشواره بر گوشهای اوست. آدم اشاره کرد که این کیست؟ گفتند دختر پیغمبر آخرالزمان است. تاجی که بر سر دارد اشاره است به پدرش خاتم الانبیا (ص) که تاج عزت اوست. قلادهای که برگردن دارد اشاره به شوهرش علی (ع) و دو گوشوارهء او اشاره به فرزندانش حسن و حسین است. غرض اشباح نوریه ائمهء اطهار را خدا قبل از خلقت آنها خلق فرمود و در هر عالمی به صورتی تجلّی میکردند. (دستغیب تفسیر سوره نجم).[1]
در زمینهای متفاوت برگزاری جشنهایی چون نوروز، مهرگان و سده، به رغم مخالفتهای فقیهان مسلمان بخش بزرگی از کوشش ایرانیان در پاسداری از سنن کهن ایرانی است. حفظ چنین آیینهایی، هم بهعنوان مراسم باستانی، و هم به مثابه یادآورِ نظم کیهانی و پیوند انسان با طبیعت معنا یافتند و از دوران باستان تاکنون با همت و پشتکار ایراندوستان ادامه دارند..
در جمهوری اسلامی که حاکمان کوشش در اسلمی ساختن تمامی مظاهر زندگانی مردم دارند یکی از مهمترین ستون جامعه که زندگانی میلییونها ایرانی همواره به آن بستگی دارد یعنی دوازده ماه سال نامهای زردشای دارد و به اسم امشاسپدان و ایزدان زردشتی است. و.تقویم ایران است.
از اوایل انقلاب اسلامی این زمزمه در بین فقها بلند شد که اسامی ماهها به نامهای تقویم اسلامی تبدیل شود آنچه مانع انجام این کار شد نه بیمیلی حکومت بلکه ا قد رت هویت ملی ایرانیان بود تاکنون آنان را از چنین اقدامی بر خذر داشته است.. هم چنین برنامه تغییر زبان فارسی به عربی که آیتالله مطهری از جمله طرفداران فعال آن بود و نیز تغییر نوروز به عید فطر و یا روز ورود آیتالله خمینی از پاریس به ایران در سال ۵۷ به همان خاطر فعلا متروک مانده است
جنانکه دیدیم ایران نه در برابر بیگانه فروریخت، نه کورکورانه تقلید کرد. بلکه بیگانه را در خود جذب و ایرانی نمود. نمونه آن که فرمانروایان مغول و ترک خود از پیشوایان گسترش فرهنگ ایران شدند و دربارهای ایشان به حضور سخنسرایان و شاعران فارسیگوی آراسته گشت. اسلام، در سرزمین ایران، با روح تساهل، عدالت و زیبایی درآمیخت و از دل آن تمدنی برخاست که بغداد، نیشابور، سمرقند و شیراز را به حضور ستارگان علم و ادب مزینساخت.
از دل این پیوند – میان سنت کهن و ایمان نو – ایرانیان توانستند ملت بودن را بازتعریف کنند:
نه بر پایهی خون و نژاد، بلکه بر اساس فرهنگ، زبان و خرد مشترک.
ایران، چون درختی ریشهدار، هرچه از بیرون ضربه خورد، از درون جوانه زد. و راز جاودانگیاش همین بود که هرگز میان دیروز و امروزش دیوار نکشید. او اسلام را پذیرفت، اما ایرانی ماند؛ و ایرانی ماند، زیرا خود را در چهرهی هر تحول، دوباره آفرید.
در حقیقت، عرفان ایرانی پاسخی بود به اسلام فقیهانه، و تلاشی برای زندهکردن روح معنوی و انسانی ایران کهن در قالبی نو.
فرهنگی زاده شد که در آن، عقل و عشق، عدالت و آزادی، فرد و خدا در تعادلی انسانی قرار گرفتند؛
اسلامی که نه بر شمشیر و حکم محتسب و بسیجی، که بر شعر و معنا بنا شد.
و اینگونه، ایرانیان در برابر جمود فقه و خشکمغزی رسمی، نه با انکار اسلام، بلکه با بازآفرینی آن ایستادند.
آنچه از این بازآفرینی پدید آمد، تمدنی بود که از اندلس تا هند را روشن کرد — تمدنی که در آن، اسلام با جان ایرانی معنا یافت.
پژواک تاریخ؛ ایران امروز و آینهی ساسانیان
تاریخ، هرچند ظاهراً تکرار نمیشود، اما چون آئینهای گذشته را بازتاب میدهد.. در آیینهی زمان، ملتها گاه چهرهی خویش را در گذشته میبینند — گاه با افتخار، و گاه با هراس.
ایران امروز، از دید بسیاری از اندیشمندان، در برخی لایههای فرهنگی و اجتماعی، شباهتی نمادین با روزگار واپسین ساسانیان دارد؛ نه در صورت، بلکه در معنا.
در اواخر ساسانیان، ایران در ظاهر امپراتوریای نیرومند بود، اما از درون فرسوده و پراکنده. دین به جای آنکه سرچشمهی اخلاق و روشنایی باشد، ابزار قدرت شده بود. موبدان بیش از آنکه راهنمای روح باشند، نگهبانان نظم کهنه بودند. میان دربار و مردم شکافی ژرف پدید آمده بود؛ اشراف در تجمل میزیستند، و مردم در رنج و بیاعتمادی. حقیقت در پس لایهای از تزویر و ترس پنهان بود.
در چنین وضعی، معنویت به ظاهر و تعصب بدل شد، اندیشه در تنگنای تقلید افتاد، و جامعه از درون به خستگی و بیباوری دچار گشت. این فرسایش روحی، بیش از شمشیر دشمن، بنیان ایران را سست کرد.
اگر امروز نیز هر جامعهای – نه فقط ایران – گرفتار همان نشانهها شود، تاریخ دوباره در جامهء متفاوتی تکرار خواهد شد:
وقتی دین از معنا تهی و به ابزار قدرت بدل شود، اخلاق در برابر منفعت رنگ ببازد، عدالت به شعار فروکاسته شود، و فرهنگ به حافظهای فراموششده تبدیل گردد، آن جامعه در مسیر همان سراشیبی قرار میگیرد.
اما در سوی دیگرِ این شباهت، امیدی نهفته است. همانگونه که ایران پس از فروپاشی ساسانیان از میان نرفت، بلکه سمندروار چون مرغ آتش از دل خاکستر خود برخاست و فرهنگی تازه آفرید، نیروی بازآفرینی در جان این سرزمین هنوز زنده است.
ایران، بارها مرده و زنده شده است؛ زیرا جانش در تاریخ، نه در سیاست است. .
تا وقتی خرد، زبان، شعر، و حس عدالت در دل مردم زنده است، امکان دگرگونی نیز هست.
شاید شباهت ایران امروز با ساسانیان نه هشداری برای نابودی، بلکه دعوتی برای بیداری باشد — یادآوری اینکه تمدنها نه با شکست بیرونی، بلکه با فراموشی درونی، تعصب و خشکمغزی از میان میروند.
پایان
[1] – آیت الله دستغیب، معراج تفسیر سورهء نجم شیراز بدون تاریخ موسسهء القرآن الحکیم ص 2-61
